تبليغاتX
ونوس الهه زیبائی
هر کس بنده ای را به سبب گناهش مسخره کند نمیرد تا در دنیا به همان گناه آلوده شود

 

 

من نمي‌دانم فلسفه دوستي ما انسانها چيست؟

شايد...!

ما انسانها با هم دوست مي‌شويم تا يكديگر را در رسيدن يه كمال كمك كنيم.

با هم دوست ميشويم تا طرف مقابلمان را شاد كنيم

و

خودمان هم نشاط را مزه مزه كنيم .

دوست مي‌شويم تا تنهايي يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد.

ما...

من نمي‌دانم فلسفه دوستي من و تو چيست؟

من مدام بايد به نبودنت فكر كنم1مزه تنهائي تمام وجودم را گرفته!

ديگر نمي‌دانم شادي چه طعمي دارد!

من هر روزم را با عبارتهاي تأكيدي و مثبت شروع مي‌كنم.

با اينكار يك احساس خوب در رگهايموول مي‌خوره.

اما... فقط كافيست به خلاء نبودنت فكر كنم.

ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست!

...

فلسفه اين تنهائي چيست؟

اين فقدان خواسته يا ناخواسته ات را ترجمه كن برايم،شايد خمودگي دست از سرم بردارد.

 من اين شهر شلوغ غربت زده را نمي‌خواهم.

دارم با پرنده ها و درخت ها بيگانه مي‌شوم!

اين بيگانگي بزرگ ترين فاجعه زندگي من است.

كاشكي دير نشود!

كاشكي جنون دست از سر نوشته هاي من بردارد، كاشكي!

دلم براي سلام هايزيبايت تنگ شده،عزيز روزهاي زندگي!

دلم برايت تنگ شده ،عزيزي كه دوباره به من تكرار جمله " دوستت دارم‌" را آموختي!

ميبيني؟! سطر به سطر نوشته ها يم لهجه دلتنگي شديد به خود گرفته اند؟!

راستي اين نوشته ها را هنوز هم مي خواني؟!

اگر پاسخت " آري‌ست "كاري بكن كه فلسفه دوستي ،زيباترين فلسفه زندگي شود!!!

احساس سوختن

+ نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط نفیسه و فرناز | 

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

 

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت 

+ نوشته شده در  ساعت 13:21  توسط نفیسه و فرناز | 
 

چونه بي چونه
قیمت یه روز بارونی چنده ؟
یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چ ند می خری ؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی ؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده ؟
اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره . چرا وقتی رعد و برق می یاد از زیر درخت فرار می کنی ؟
آخه بعضی وقت ها یادمون می ره چرا بارون می یاد . این جوری فقط می خواد بگه که منم هستم ، فراموش نکن که به خاطر همین بارون که بعضی وقت ها کلافه ات می کنه که اه چه بی موقع شروع شد ، کاش چتر داشتم ، دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه .
هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه ؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودشو روی سر ما گریه می کنه ؟ اون قدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود می شه . هیچ وقت از ابرا تشکر کردی .
هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه ماهانه می گیره یا قرار دادی کار می کنه ؟
چرا نیلوفر صبح باز می شه و ظهر بسته می شه ؟ بابت این کارش حقوق می گیره ؟ چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم ؟
تا حالا شده به خاطر این که زیر درخت بنشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بلیت بدی ؟ قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی . قیمت بلیتش دل تومن !خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتاب گردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتاب گردون رو توی طبیعت ببینی گل های آفتاب گردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمیشن بلکه پر رنگ تر هم می شن ، لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی چون خاک روشو ، شبنم صبح پاک می کنه و می بره .
تو که قیمت همه چیز را با پول می سنجی تا حالا شده که از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده ؟ یه چشم سالم چنده ؟ چقدر بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم ؟ خیلی خنده داره نه ؟ و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه؟
اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان را به فحش و بد بیراه می گیری ؟ چی خیال کردی ؟ پشت قباله ات که ننوشتن . نه عزیز خیال کردی ! اینا همه لطفه ، همه نعمت که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری ، اکه صاحبش بخواد می تونه همه را آنی ازت بگیره .
اینو بدون که اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده ؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده ؟ چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم ؟ یا این که چقدر بدیم تا یک کاستی که از صدای بلبل ضبط کردیم تحت پیگرد قانونی قرار نگیریم ، اون وقت می فهمی که چرا داری توی این دنیا وول می خوری ؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:26  توسط نفیسه و فرناز | 

يك روز يك فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند . 

 

در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "

همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.

 

عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام را " 

و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.

 

خدایا گره از مشکل تمام خوانندهای این وبلاگ باز کن الهی آمین

+ نوشته شده در  ساعت 23:1  توسط نفیسه و فرناز | 

منم سرگشته ي حيرانت اي دوست

 

كنم يك باره جان قربانت اي دوست

 

دلي دارم در آتش خانه كرده

 

ميان شعله ها كاشانه كرده

 

دلي دارم كه از شوق وصالت

 

وجودم را ز غم ويرانه كرده

 

به هر سر بر سرسجاده كردم

 

 دعايي بهر آن دلداده كردم

 

دلا تا كي اسير ياد ياري

 

ز هجر يار تا كي داغداري

 

بگو تاكي ز شوق روي ليلي

 

تو مجنون پريشان روزگاري

 

پريشانم پريشان روزگارم

 

من آن سرگشته هجر نگارم

 

ز هجرت روز و شب فرياد دارم

 

ز بي دادت دلي ناشاد دارم

 

درون كوهسار سينه ي خود

 

هزاران كشته چون فرهاد دارم

 

چرا اي نازنينم بي وفايي

 

ز مادام با دل من در جفايي

 

چرا آشفته كردي روزگارم

 

عزيزم دارد اين دل هم خدايي

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:45  توسط نفیسه و فرناز | 

 التماس...

 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:44  توسط نفیسه و فرناز | 

 

حكايت كرده‌اند كه،

جورج واشنگتن نخستين رييس‌جمهور آمريكا، يك روز در حالي كه سوار اسب بود، از خياباني مي‌گذشت ديد در گوشه‌‌ي خيابان 3 رفتگر با زحمت زياد سعي مي‌كنند كه تير چوبي بزرگي را بلند كنند، اما به دليل سنگيني، قادر به انجام آن كار نبودند و مرد ديگري در حالي كه دستهايش را به كمر زده بود، بالاي سر آن‌ها ايستاده بود و نگاه مي‌كرد و گاهي هم فرماني مي‌داد.
جورج واشنگتن كه اين چيزها را ديد، پيش آمد و گفت: «آقا، اگر شما به اين كارگران كمك كنيد، اين كار زودتر و بهتر انجام مي‌گيرد.» جالب است بدانيد كه آن مرد با تكبر و بي‌اعتنايي پاسخ داد: «من رفتگر نيستم. من سررفتگرم و تنها بايد مراقب اجراي كار باشم.»جورج واشنگتن پس از شنيدن اين حرف بدون اينكه چيزي بگويد، به كناري رفت و از اسب پياده شد. اسب را به درختي بست و سپس خودش به كمك رفتگران رفت و با كمك هم كار انجام شد. آن‌گاه پيش سررفتگر رفت و به حال احترام ايستاد و در حالي كه دستش را به علامت سلام نظامي بالا برده بود گفت: آقاي سررفتگر، من جورج واشنگتن رييس‌جمهور آمريكا هستم و بعد سوار اسب شد و از آنجا دور گرديد.
سررفتگر از وحشت بر خود لرزيد، تغيير حال او كارگران را متوجه ساخت و وقتي جريان را از او پرسيدند، پاسخ داد: رييس‌جمهور امروز بزرگترين درس را به من آموخت و آن اين بود كه ...


خب دوستان گرامي كه تا اينجا با من همراه شديد فكر مي‌كنيد آن سركارگر يا بهتر بگويم آن سررفتگر در پاسخ به دوستانش چه گفت و از اين مهمتر، آيا ما هم دچار اين بيماري نيستيم؟


- آيا در بسياري از زمان‌ها به دليل خواندن چند كلاس درس بيشتر خود را تافته‌اي جدا بافته نمي‌دانيم؟
- و آيا در محيط‌هاي كاري كشور ما از اين گونه سررفتگران فراوان نيستند؟

 

 

فرناز

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:44  توسط نفیسه و فرناز | 

 

به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.

کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.

روز اول 15 تا درخت رو انداخت.

کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه

روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت

روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه

هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد

با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم

رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته

کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟

هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!

گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!

+ نوشته شده در  ساعت 20:53  توسط نفیسه و فرناز | 

Click to view full size image

 

ياد جان سوختن‌هاي مادر

 

لحظه‌اي از وجودم جدا نيست

 

پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را

 

قدر يك موي مادر بها نيست

 

او خدا نيست، اما وفايش

 

كمتر از لطف و مهر خدا نيست.....

 

مادرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  ساعت 21:53  توسط نفیسه و فرناز | 

 

 

يك چشم نداشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم .آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به توبراي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

+ نوشته شده در  ساعت 23:20  توسط نفیسه و فرناز |